
*

*

*
*
ای كه می پرسی نشان عشق چیست ؛ عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
.
عشق یعنی مهر بی چون و چرا ؛ عشق یعنی كوشش بی ادعا
.
عشق یعنی مهر بی اما ، اگر ؛ عشق یعنی رفتن با پای سر
.
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست ؛ عشق یعنی جان من قربان اوست
.
عشق یعنی خواندن از چشمان او ؛ حرفهای دل بدون گفتگو
.
عشق یعنی عاشق بی زحمتی ؛ عشق یعنی بوسه بی شهوتی
.
عشق ، یار مهربان زندگی ؛ بادبان و نردبان زندگی
.
عشق یعنی دشت گلكاری شده ؛ در كویری چشمه ای جاری شده
.
یك شقایق در میان دشت خار ؛ باور امكان با یك گل بهار
.
در خزانی برگریز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرین برگ درخت
.
عشق یعنی روح را آراستن ؛ بی شمار افتادن و برخاستن
.
عشق یعنی زشتی زیبا شده ؛ عشق یعنی گنگی گویا شده
.
عشق یعنی مهربانی در عمل ؛ خلق كیفیت به زنبور عسل
.
عشق یعنی گل به جای خار باش ؛ پل به جای اینهمه دیوار باش
.
عشق یعنی یك نگاه آشنا ؛ دیدن افتادگان زیر پا
.
زیر لب با خود ترتم داشتن ؛ بر لب غمگین تبسم كاشتن
.
عشق ، آزادی ، رهایی ، ایمنی ؛ عشق زیبایی ، زلالی ، روشنی
.
عشق یعنی تنگ بی ماهی شده ؛ عشق یعنی ماهی راهی شده
.
عشق یعنی آهویی آرام و رام ؛ عشق صیادی بدون تیر و دام
.
عشق یعنی برگ روی ساقه ها ؛ عشق یعنی گل به روی شاخه ها
.
عشق یعنی از بدیها اجتناب ؛ بردن پروانه از لای كتاب
.
در میان این همه غوغا و شر ؛ عشق یعنی كاهش رنج بشر
.
ای توانا ، ناتوان عشق باش ؛ پهلوانا ، پهلوان عشق باش
.
ای دلاور ، دل به دست آورده باش ؛ در دل آزرده منزل كرده باش
.
عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر ؛ واگذاری آب را بر تشنه تر
.
عشق یعنی ساقی كوثر شدن ؛ بی پر و بی پیكر و بی سر شدن
.
عشق یعنی خدمت بی منتی ؛ عشق یعنی طاعت بی جنتی
.
گاه بر بی احترامی ، احترام ؛ بخشش و مردی به جای انتقام
.
عشق را دیدی خودت را خاك كن ؛ سینه ات را در حضورش چاك كن
.
عشق آمد خویش را گم كن عزیز ؛ قوت ات را قوت مردم كن عزیز
.
عشق یعنی مشكلی آسان كنی ؛ دردی از درمانده ای درمان كنی
.
عشق یعنی خویشتن را گم كنی ؛ عشق یعنی خویش را گندم كنی
.
عشق یعنی نان ده و از دین مپرس ؛ در مقام بخشش از آیین مپرس
.
هركسی او را خدایش جان دهد ؛ آدمی باید كه او را نان دهد
.
در تنور عاشقی سردی مكن ؛ در مقام عشق نامردی مكن
.
لاف مردی میزنی مردانه باش ؛ در مسیر عاشقی افسانه باش
.
دین نداری مردمی آزاده باش ؛ هرچه بالا میروی افتاده باش
.
در پناه دین ، دكانداری مكن ؛ چون به خلوت میروی كاری مكن
.
عشق یعنی ظاهر باطن نما ؛ باطنی آكنده از نور خدا
.
عشق یعنی عارف بی خرقه ای ؛ عشق یعنی بنده ی بی فرقه ای
.
عشق یعنی آنچنان در نیستی ؛ تا كه معشوقت نداند كیستی
.
عشق یعنی ذهن زیباآفرین ؛ آسمانی كردن روی زمین
.
عشق گوید مست شو گر عاقلی ؛ از شراب غیرانگوری ولی
.
هركه با عشق آشنا شد مست شد ؛ وارد یك راه بی بن بست شد
.
كاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق باد
.
هركجا عشق آید و ساكن شود ؛ هرچه ناممكن بود ممكن شود
.
در جهان هر كار خوب وماندنیست ؛ رد پای عشق در او دیدنیست
.
شعرهای خوب دیوان جهان ؛ سر عشق است و سرود عاشقان
.
« سالك » آری ، عشق رمزی در دل است ؛ شرح و وصف عشق كاری مشكل است
.